تبليغاتX
سکوت..........!

سکوت..........!

سکوت..........!

سلام

سروصدا نکن آروم بیا تو اینجا وبلاگ سکوته.

سکوت، اینجا اولین شرطه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/23ساعت 19:24  توسط tanha  | 

همیشه روش نمیشد این عاشقه خجالتی!!!!!!! همش از پشت شیشه میدید تو رو یواشکی!!!!!!!!!!! لحظه ها رو میشمرد تا که دوباره رد بشی""""" رد بشی با این نگاهت دل آسون بکشی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! انتظار میکشیدم تا صدای پا تو بشنوم منتظر بودم بیای عکس تو بازم بکشم دست و پام گم میکردم بند میومد زبونم هر وقت که میخواستم بگم تویی وجوووووووود من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 1 روزی جرات دادم به این دللللللللللللللللللم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بیام بهت بگم دوست دااااارم اما تا اومدم پشت پنجره دستا تو دیدم توی دست دیگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چشم انتظاری بسه دیگهههههههههههههههه بی قراری فهمیدم بسه دیگههههههههههههه از خدا خواسسسسسسسسسسسسسسسستم خرابشه آسمونم تا از این دنیا برم دل بکنم آخه اونی که من تنها گذاشت قدر این عشق تو این دنیا نداشت ای خدا اون من پشت سر گذاشت عشق شیشه ای اره فایده نداشت!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/29ساعت 22:17  توسط tanha  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/23ساعت 20:9  توسط tanha  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/23ساعت 20:9  توسط tanha  | 

 

سلام بچه ها ۱مدتی خودمم نمیدونم چرا ولی حوصله ی وبلاگ نداشتم و

چون نمیخواستم از رو عادت  و دس به سر کردن تو وبلاگم مطلب بذارم

 بلکه میخوام با احساسم تو وبلاگم کار کنم

به خاطر همین میخوام از این به بد

چون فکر میکنم که بعضی هز چیزا رو اگه به زبون نیاری  تاثیرش بیشتره

و به همین دلیل از این به بعد حرفای دلم تو عکسام بگم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/11/23ساعت 19:30  توسط tanha  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/11/18ساعت 11:16  توسط tanha  | 

انتظار

 

واژه غریبی است...

 واژه ای که روزها یا شاید هم ماههاست که با آن خو گرفته ام
 
که چه سخت است انتظار
 هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من!
 خواهم ماند تنها در انتظار تو
 چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمی دانم؟
 شاید که روزی بخوانند بر تو، عشق مرا...
 می دانم روزی خواهی آمد، می دانم...
 گریان نمی مانم، خندانم
 برای ورودت ای عشق
+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/15ساعت 17:40  توسط tanha  | 

سلام بر دوستان عزیز و گرامی که لطف کردن و به وبلاگ من هر از گاهی نگاهی انداختن

راستشو بخواین نمیدونم چرا ولی میخوام وب نعطیل کنم

میخواستم نظر شما دوستان بدونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/12ساعت 17:45  توسط tanha  | 

دوستت دارم

 

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...

 دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...

 دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...

 دوست می دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/10ساعت 17:33  توسط tanha  | 

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

 

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

چشمهایم را می شستی

 

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

 

تا من بر سکوت نگاه تو

 

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

 

ای کاش می دانستی...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم 

 

هرگز قلبم را نمی شکستی

 

اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

لحظه ای مرا نمی آزردی

 

که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای

 

و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 17:43  توسط tanha  | 

نها برای تو............

 

 

تنها براي چشمهاي تو مينويسم،براي بيقراريهاي خودم

براي تنها يك بار ديدن تو

براي درآغوش گرفتن دستانت.

 تنها و سردرگم

لابلاي آدمهائي كه نمي شناسم

چشمهائي كه ميكاوندم

تنها مونسم كوههائي است

 كه رو به پنجره اتاقم باز ميشوند

ودرختانی كه ذهن مرا ميخراشند

و من تنها به تو فكر ميكنم

كه چقدر مغمومم

و چقدرنيازمند تو                                كيومرث شروين(اهورا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 17:35  توسط tanha  | 

 

بی تـــــــــو برگی زردم ،
به هوای تــــــــو میگردم،
كه مگر بیافتم در پایــــــت
ای نوای نایم، به هوای تو می‌آیم
كه دمی نفس كنم تازه در هوایـت
تا فــــــدا كنم جـــان و دل برایت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/11/06ساعت 13:42  توسط tanha  | 

حرف دلم باور کن.........

نمی دانم گناهم چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این است حرف های عاشقانه بلد نیستم که با احساسات تو بازی کنم؟؟؟

یا گنام این است که نمی توانم عشقم به تو را ابراز کنم؟؟؟

من این را میدانم که فقط تو رو دوس دارم رو بس........

ای کاش میدانستم که تو چطور میفهمی من فقط تورو میخوام 

 و این برای من یعنی همه چی..............ا

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 11:31  توسط tanha  | 

زيبايي عشق.....

زيبايي عشق، به سكوته...نه فرياد


زيبايي عشق به تحمله...نه خرد شدن و فرو ريختن


عشق يك كويره كه عاشق تشنه با روياي سرابه معشوق قدم به جلو مي زاره

عشق سخن گفتن با نگاهه


عشق اميد به رسيدن و ترس از نرسيدنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/11/03ساعت 11:19  توسط tanha  | 

عشق بی 2 ===زندکی برای من تمام است

 
 
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی... دست هایم تا ابد تنهاست ،
می دانی .... آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو...
 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟

دست هایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

 

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

 تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟

 هرچه می خواهیم ، آری ، از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

 گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم ، سایه دریاست می دانی؟

 « دوستت دارم » ، همین ، این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

 عشق من ، بی هیچ تردیدی ، بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما » ست ، می دانی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/29ساعت 13:57  توسط tanha  | 

به دنبال دستانی هستم که هیچ گاه دست سردم را رها نکند...

به دنبال قلبی هستم که جایی برای عشق اتشینم داشته باشد..

به دنبال دلی هستم که دروغ وریا را نشناسد..

چشمانی که چشمانم را به خاطر بسپارد...

ولبانی که نامم را زمزمه کند..

به دنبال عشقی هستم که در ان جدایی معنا ندارد...

و گاه اگر از دلم رنجید پا روی عشقش نگذارد..

من..به دنبال سوارنشین اسب سپید رویاها نیستم..

تنها به دنبال دلی هستم که مفهوم عشق را درک کرده باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/26ساعت 21:10  توسط tanha  | 

عشق تا همیشه

عشق تا همیشه 

 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود .پس از اندک 

 زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید :  

جاسوس می فرستید به جهنم!؟ 

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است  

و جهنمیان را هدایت می کند و

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: 

 با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی 

 خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/10/22ساعت 18:12  توسط tanha  | 

وای بر ما

نمی دانم  چه کرده ایم

گناهمان چیست؟؟؟

...........

که دیگر عشق را

باورمان نیست

گویی عشق را در صفحات

کتاب بزرگ دفن کرده ایم

اما من قلبم را

به پای عشق

پیشکش میکنم

...........

عزیزم عشقم را

بپذیر

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/20ساعت 13:25  توسط tanha  | 

خياروهلو و سيب جلوي شماست. بين اين 3 ميوه کدام را انتخاب مي کنيد؟

(تمرکز کنيد و جواب را در ذهن خود نگه داريد. حال ويژگيهاي شخصيّت خود را

مطابق جوابتان در بايين صفحه بيابيد.)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/10/20ساعت 12:55  توسط tanha  | 

کاش میشد!!!!

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود...

در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود.

می شود حتی برای دیدن پروانه ها...

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود.

دست در دست پرنده ، بال در بال...

نسیم ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود.

کاش می شد حرفی از « کاش میشد» هم نبود...

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/19ساعت 13:21  توسط tanha  | 

من غم را در سکوت.سکوت را در شب. شب را به خاطره اندیشیدن به

 تو دوست دارم. من زندگی را در عشق .عشق را در قلب.و قلب را به

خاطره اینکه آشیانه توست دوست دارم.من اندوه را در اشک ..اشک را

در چشم وچشم را به خاطره دیدن روی تو دوست دارم.من عشق را در

 سکوت ..سکوت را در تنهایی ..تنهایی را به خاطره تپیدن قلب.. 

 تپیدن قلب را برای تو دوست دارم.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/18ساعت 18:55  توسط tanha  | 

بارون!!! تنها مال تنها.........................!

 

ن

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند

مثل آسمانی که امشب می بارد....

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/12ساعت 12:11  توسط tanha  | 

نمیدونم بهش بگم یا نه خجالت میکشم!!!!!!!!

مي پرسي تو را دوست دارم ؟
مي پرسي تو را دوست دارم؟
حتي اگر بخواهم پاسخ دهم نمي توانم
مگر مي شود با کلمات ، احساس دستها را بيان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با ديدگان پر انديشه و روشن بين به من مي نگري چه نشاط و لطفي دلم را فرا مي گيرد ؟
مي پرسي تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ اين سوال را نمي داني ؟
مگر خاموشي من ، راز دلم را به تو نمي گويد ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمي دهد ؟
راستي آيا شکوه آميخته به بيم و اميد ، که من هر لحظه هم مي خواهم به زبان آورم و هم سعي مي کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمي گويد ؟
عزيز من ! چطور نمي بيني که سراپاي من از عشق به تو حکايت مي کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حديث عشق مي گويند ، بجز زبانم که خاموش است.......٪

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/09ساعت 10:46  توسط tanha  | 

سکوت عشق!!!!!!

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

 به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.

 بهم گفت:

”متشکرم”.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم.

من عاشقشم.

اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد.

خودش بود .

گریه می کرد.

دوستش قلبش رو شکسته بود.

از من خواست که برم پیشش.

نمیخواست تنها باشه.

من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت:

”متشکرم ” .

روز قب

 روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت:

”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه “خواهر و برادر”. ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

  آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم.

به من گفت:

”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید.

من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با وقار خاص

 و آروم گفت:

تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم. من عاشقشم.

اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد.

  من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم. اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت:

”تو اومدی ؟ متشکرم”

سالهای خیلی زیادی گذشت.

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

 ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/05ساعت 12:14  توسط tanha  | 

فقط با تو!!!!!!!!!!!

فقط با تو

انتظار فقط با تو


زیباست این زندگی با تو


زیباست این لحظه های عاشقی با تو ،فقط با تو ، تنها در کنارتو


زیباست لحظه های غروب،با تو فقط به یاد تو


آن لحظه که با تو هستم بهترین لحظه زندگی ام است


که دلم نمی خواهد آن لحظه بگذرد


دلم میخواهدآن لحظه که در کنار تو هستم هیچگاه به پایان نرسد


زیباست این زندگی درکنار تو ،فقط با عشق تو


این زندگی زیباتر از گذشته میگذرد چون با تو وعاشق تو هستم


این لحظه ها عاشقانه تر از گذشته میگذرد


چون با تو وبه یاد تو هستم


این قلب عاشق من تو رادوست داردوبا تو می ماند


عاشقانه می ماند و هیچگاه تورا تنها نمیگذارد


میگویم دوستت دارم چون لایق این دوست داشتنی


فقط تو لایق این عشق بی پایان منی


عشق من وتو ماندگار است تا ابد وبرای همیشه وفقط با هم وبرای هم می مانیم


لبخند عشق همیشه بر لبان من جاریست


فقط با تو، وبه عشق تو....
+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/10/05ساعت 12:1  توسط tanha  | 

عشق های پوچ امروزی

 
دل من دیگه خطانکن

                 به غریبه ها وفا نکن

زندگی رو با ختی دل من

                مردم رو شناختی دل من

 تا به کی سراپا حقیقتی

                تا به کی خرابه محبتی

همنشین این و اون میشی

               خسته و پریشون  میشی

دشت بخت تو کویر میشه

               مرغ آرزوت اسیر میشه

روبروت سراب

                پشت سر خراب

ساکت و صبوری دل من


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 19:49  توسط tanha  | 

جز وصل تو دل به هر چه بستم ....توبه

 

بی یاد تو هر جا که نشستم .... توبه

 

در حسرت تو:توبه شکستم ....۱۰۰بار

 

زین توبه که ۱۰۰بار شکستم....توبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/10/04ساعت 19:43  توسط tanha  | 

غریبه

نیستی ؛نمی دانی

لحظه ها؛  در سکوت؛ چه آرام می گذرد

اینجا؛

کنار خیال من

در دامن سوسوی فانوس در قاب دریا

در نبود ماه

که می گویند به میهمانی خواب های تو آمده است

رویاهایم در غروب دشتی نا آشنا

خانه نشین شده است

آنجا که تا هر کجا صخره است 

 از قامت تو؛ تویی که نمی شناسمت !

سراغ آسمان را می گیرم

+ نوشته شده در  جمعه 1389/10/03ساعت 19:27  توسط tanha  | 

(اس ام اس های عاشقانه

www.3sut.com%20sms.jpg

عکستو زدم جای ساعت دیواری ، از اون موقع به بعد تو شدی تموم لحظه هام .

همیشه منتظر کسی باش که حتی اگه با یه لباس ساده بودی ، خواست معرفیت کنه ، بگه این دنیای منه

به همه لبخند بزن اما برای یکی بخند ، همه را دوست داشته باش اما به یکی عشق بورز ، در قلب همه باش اما یکی در قلبت باشد .
دوست داشتن همیشه گفتن نیست ، گاه سکوت است و گاه نگاه ، غریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمیتوانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم .

چیه عاشق شدی؟؟؟اس ام اس میخوای تا بهش بگی دوسش داری. ایول!!پس زود باش برو تو که عشقت از دستت میپره ها از من گفتن~~~~~~


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 18:54  توسط tanha  | 

تفاوت را احساس کنین!!!!!!!!!!!! دیدگاه دختروپسراززندگی!!!!!!

پسرها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف

 سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از
این بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم

دخترها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف:

 :سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه » بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/02ساعت 18:44  توسط tanha  |